یک ضرب سکوت

نوشته هایی از من

چه خوب که سر زدی،صفا آوردی

شرح کوچه ی من:

نسیم خنکی آویزهای الماس گون چلچراغ ها را به هم می زند و گاه گاه سکوت را می شکند

انعکاس نور رنگین آن هاست که روی دیوارها و سنگ فرش ها،نقش و طرح های زیبا می اندازد.

گاه آن نسیم خنک می آید و دستی به صورت سرخ گون گلها می کشد و می گذرد

و تو....

احساس کن نوازش خنکای این نسیم را.مشامت را مست کن از عطر دل انگیز گل های سرخ...


((به کوچه ی نوشته های من خوش اومدی.))



ساعت

منو غربت ساعت ها گرفت
دله من توی تکه سنگی جا گرفت
چیزی جز یه فیلم ساختگی نبود
دله من تصمیم سنگیشو گرفت...!


دلِ دلین

گاهی از همه چیز دلگیر می شوم و برای کودکی هایم دلتنگ.
گاهی دلم فقط سکون می خواهد و بس!


پ.ک

بــزار که بخـــوابم رو پاهات

کنار هیاهوی گرم و دلچسب نفس هات

بزار خالی بشم از درد و غصه

بزار چشمای نم دارم خنک شه

بزار این غصه  و دردم رها شه

التهاب خون و رگ هام بی رمق شه

بزار آهسته آغوشت بگیرم

بزار با هر صدای قلبت آرامش بگیرم

بزار از خونه و خوابم جدا شم

برای آرزوهات من فدا شم.


روشن اما تاریک!

در ســیاه و ســــپــیــد و روشــنایـــیِ مـــاه
کــنارِ شیـــشه ی مــات و مه آلود به هـــاه
مــیــان سفـــــره یِ بازِ آســمــان و زمـــیـن
عجـــــب چـَکامه ایســـت که بـــیا و ببـیـــن
بخــــدا که زمــانه شبــیـهِ بیــکاره ایــســـت
حاشـا که پیمـانه زدن عجــب حلاوتیــســت
دیریست دلم صدای تپش نمی دهــد انــگار
آری خفته است ایـن جـناب خــوش پـــنــدار
چــنان کــه سَــیالاتِ تـمــوجِ یــک دهـــلیــــز
نــشســته اند به تمــاشایِ هــر افــت وخـیز
مـــن هم از فــَـراخــنـایِ زمــیـن و دیـــــدگان
می شوم نظاره گر خیمه ی دَهر و فرشتگان


پرنسس روسی

پاورچین پا ورچین خودش را به کمد بزرگ و قهوه ای رساند.درش را باز کرد و عطر خشبوی کمد مشامش را پر کرد.

لباس ها را کنار زد و چشم هایش همان بسته ی مستطیل شکل و کادو پیچ شده را دید که انتظارش را داشت.خیالش راحت شد! انگشتان کوچکش را روی بسته کشید و سعی کرد در تاریکی اتاق،بسته را خوب ببیند.بسته ای به ارتفاع دو وجب با کاغذ کادوی آبی رنگ و نقش خروس های سفید تاج قرمز!

گامی به عقب رفت و آهسته در کمد را بست،حتی صدای قیژ همیشگی را هم نداد.

مسیر هالچه ی اتاق را گذراند،تپش قلبش آرام گرفت.روی نوک پاهایش ایستاد و دستش را کشید تا دستگیره ی در حیاط را فشار دهد.

وارد حیاط شد و یک راست رفت به طرف شلنگ آب.

تقریبا سر ظهر بود و آفتاب داغ داغ.سامان روی دوچرخه ی قرمز صورتی اش دور تا دور حیاط می چرخید و صدای آژیر آمبولانس در می آورد.سایه شیر آب را باز کرده بود و هر گاه سامان ازجلوی او رد میشد به چرخ های دوچرخه اش آب می پاشید.

دو چرخه ی سامان از روی شلنگ آب رد شد و برای ثانیه ای جریان آب قطع شد،چشم های سایه باریک شد و خواست گلایه کند که آب دوباره جریانش را از سر گرفت.

توجه سایه جلب شد به عقربه های کنتر آب...سامان دوباره از روی شلنگ آب رد شد و بلند گفت مامان برای تولدت همون پرنسس رو خریده!!

سایه به یاد بسته ی مستطیلی داخل کمد افتاد،حتم داشت فرگاز یا ماشین لباس شویی اسباب بازی است نه همان عروسک پرنسس روسی که همیشه از ویترین مغازه تماشاگرش بود...دستش را میان موهایش فرو برد و ناله کنان گفت نخیرم مامان هیچ وقت پرنسس رو برای من نمی خره.

- مامان میخواد سال دیگه بازم بذارت مهدکودک.

سایه دست به کمر شد و گفت:هیچم.مامان خودش بهم گفت که من باید سال دیگه برم مدرسه.

سامان سرش را بالا کرد و آهنگین گفت بازم میری مهد کودک،بازم میری مهدکودک.

نخیرم من نیمه اولیم.برای همینم می تونم شیش ساله برم.

بازم میری مهد کودک..بازم میری مهدکودک.

سایه عصبی شد و شلنگ آب را گرفت روی سامان.سامان هم فریاد زنان از روی دوچرخه اش پایین آمد.

در حالی که خیس شده بود شلنگ آب را از دست سایه کشید...سایه هم مرتب جیغ می کشید و می خندید.هم دیگر را حسابی خیس کردند.موهای مشکی و بلند سایه کاملا خیس شده بود و چسبیده بود به سرش و دسته ای از آن هم چسبیده بود بالای لبش.مانند سبیل!

سامان با انشگت آن را نشان داد و زد زیر خنده...سایه هم داشت به قطره های آبی که از نوک بینی سامان می چکید می خندید و کف پاهایش را تند تند می کوبید روی زمین خیس .شلوارک سفیدش از خیسی،چروکیده شده بود و چسبیده بود به تنش.سامان پاچه های شلوار ورزشی سورمه ایش را بالا کشید و موهای فر دارش را به عقب راند و هرودو فشار آب را زیاد کردند و نور خورشید را نشانه گرفتند.قطره های آب میان طیف رنگی نور خورشید الماس گون می شدند و خواهر و برادر قطره های براق آب را نشان هم میدادند و به خیسی یکدیکر غش می خندیدند.خنده های ریز کودکانه به قشنگیِ همان قطره های آب...


شاید شانس

  باران زده بودم،خیسِ خیس،آنقدر که بوی رودخانه میدادم.

تقریبا گرگ و میش هوا بود و خیلی سرد،آنقدر که فکم جایش را گم کرده بود و آه دست هایم را گرم نمی کرد..

پاهایم خسته بود و گِل درون کفش هایم لیز می خورد.

من بودم و بوقِ سکوت و باران و هاه.

دست هایم مرا بغل کرده بود و پلک هایم چشم هایم را و پاهایم مرا می دواند...

آنقدر که بلاخره نعل ها را یافت...


ایستِ گویایی

با تمام حرف هایی که هنوز نزده بود.....

خیالم،بیخیال ایستاد!

شاید،خیالم خواب رفت.

دهانم خواست سکوت را بگوید!

اما

در واژه ها حرف نشد!

واژه هایش گنگ بود.

خواست باز هم بگوید.

باز هم حرف نشد

پلک هایم را بستم،چشم هایم باران گرفت!

شاید اشک هایم سکوت را بگوید.

شاید اشک هایم سکوت را بخش کنند.

شاید............و اما...

شاید ...

در سی و پنج ترابایت حافظه ....

هیچ حرفی نباشد...


بی تاب در هیایو

بگذار در هیاهو گم بشوم

در کشاکش فریاد ها نقش برآب بشوم

گوش بسپارم به موسیقی آب

به ره مانده به موج های سوار

به کنار شب آشفته خیال

همره سازک آن نار و انار

بدهم دست پذیرنده به فانوس روان

که شود نور در آن خانه ی باد.


یاد خاطره

آهسته کز کرد روی رخت خواب تا شده ی گوشه ی اتاقش.پلک هایش را بست و دست چپش را بلند کرد و انبوه مو های بلند و مشکی اش را ریخت روی شانه ی چپش و انگشتانش را تند تند و شانه وار میانشان دواند.
لحظه ای انگشتش گیر کرد به حلقه ی طلایی گوشواره اش،چفت گوشواره باز شدو سر خوردو افتاد روی دامن سفیدش.گوشواره اش را برداشت و کلی با سوزن آن کلنجار رفت تا به سوراخ لاله ی گوشش فرو برود و لعنت گفت بر آن که لاله ی گوشش را سوراخ کرده بود و کج سوراخ کرده بود!بالاخره موفق شد و دوباره انگشتانش را دواند میان موها.برق نگاه آشفته اش به چهارسوی اتاق تابید:یک قفسه ی کوچک کتاب سمت راست اتاق ایستاده بود و جلد زرد رنگ کتاب 82 صفحه ای استخوان خوک و دست های جذامی از میان کتاب هایش بیش تر جلوه می کرد.یک آیینه ی دیواری کوچک و یک کمد کشویی به بلندای یک متر که پارچه ای سه گوش با حاشیه های ترنج رویش پهن شده بود.چشمش افتاد به قاب عکس روی کمد.
توی عکس میان علف زار،کنار گاو ایستاده بود و داشت از خنده ریسه می رفت.با یاد خاطره اش لبخندی به چهره اش نشست.یادش بخیر،داشت قاه به کراوات پشت و روی هرمز می خندید و هرمز هم لحظه را شکار کرده بود.
هرمز گفته بود:خنده های ملوست مرا تا ستاره ها می برند...
            ***
موهایش را دور انگشتانش حلقه می کرد:
یاد کرد از تپه ها و زنبورها،از آواز کبوتر و بلبل و قناری و گنجشک و کلاغ،از سنگ های بیضی و مثلثی و گرد و شکسته ی کنار آب...
          ***
انگشتانش دسته ی موهایش را رها کردند و روی پلک هایش نشستند و بعد تکیه گاه چانه اش شدند
بی درنگ از روی رخت خواب تا شده اش بلند شد و روسری سفید و گلدارش را به سر کرد و چادر مشکی اش را پوشید و با کوله بار دل تنگی اش به راه افتاد.
        ***
به ده رسید و تند تند روی علف های تر گام می نهاد و چادرش در باد می دوید.با نفس های ژرف،ریه هایش را از عطر گل های اردیبهشتی پر کرد.دوست داشت چمدانش را به سقف آبی آسمان پرتاب کند .
جلوتر هرمز را دید که داشت شیر گاو را میدوشید،دلش می خواست هرچه زودتر صدای نیلبک هرمز را بشنود.

            پایان


........ مطالب قدیمی‌تر >>

روی دیوار


کوچه ای از نوشته های من.
جوانه ی انتظار من برای حضورتان سخت بی تاب است.
با نظرها،انتقادها و پیشنهادهای شما پر از حس خوب خواهم شد.
سپاس از همراهی
فراوان سپاس
  • یک گرافیک
  • شوم