باران.ترس.امید
عجب بارانی!چقدر ابرها تیره اند!او چقدر شبیه ابرهاست!همیشه دلش ابریست و چشمانش همیشه از اشک شیشه ای.حتی برای مرگ سوسک های حمام هم گریه میکند!اصلا نمی فهمم،می خواهد غرق شود.دل داریش داده ام زیاد.اما...
دست هایش را شسته از زندگی،فقط غصه می چیند!
رنگ دیوارهای اتاقش را پاک کرده است،در بی رنگی مطلق!لب حوض مینشیند و ملافه های سیاه میساید، آنقدر که سپید شوند!
*****
باران چقدر تند شد،شلاق می زند باران،حتما پشت پنجره نشسته است یا مثل همیشه مبهوت گذشته ها،در حبابی سفر میکند!کاش دست کم درخشش حباب را میدید،آن رنگ های شبیه به رنگین کمان.
گاه احساس میکنم قلبش توان تپیدن هم ندارد!
ناخواسته به طرف اتاقش دویدم...
پنبه شد!
هرچه در دلم بافته بودم پنبه شد!هرچه بود فرو ریخت،شکست!چپ و راست مغزم داغ شد و برای خود می بافت:ضعیف...وقیه،خود خواه.
چشم هایم را بستم،دوست داشتم تمام بشود و برود آنکه ارزش بودن را نمی فهمد....
بی آنکه بدانم آخرش چه می شود دستمال را محکم دور رگش گره زدم...
کوچه ای از نوشته های من.