پاورچین پا ورچین خودش را به کمد بزرگ و قهوه ای رساند.درش
را باز کرد و عطر خشبوی کمد مشامش را پر کرد.
لباس ها را کنار زد و چشم هایش همان بسته ی مستطیل شکل و
کادو پیچ شده را دید که انتظارش را داشت.خیالش راحت شد! انگشتان کوچکش را روی بسته
کشید و سعی کرد در تاریکی اتاق،بسته را خوب ببیند.بسته ای به ارتفاع دو وجب با
کاغذ کادوی آبی رنگ و نقش خروس های سفید تاج قرمز!
گامی به عقب رفت و آهسته در کمد را بست،حتی صدای قیژ همیشگی
را هم نداد.
مسیر هالچه ی اتاق را گذراند،تپش قلبش آرام گرفت.روی نوک
پاهایش ایستاد و دستش را کشید تا دستگیره ی در حیاط را فشار دهد.
وارد حیاط شد و یک راست رفت به طرف شلنگ آب.
تقریبا سر ظهر بود و آفتاب داغ داغ.سامان روی دوچرخه ی قرمز
صورتی اش دور تا دور حیاط می چرخید و صدای آژیر آمبولانس در می آورد.سایه شیر آب
را باز کرده بود و هر گاه سامان ازجلوی او رد میشد به چرخ های دوچرخه اش آب می
پاشید.
دو چرخه ی سامان از روی شلنگ آب رد شد و برای ثانیه ای
جریان آب قطع شد،چشم های سایه باریک شد و خواست گلایه کند که آب دوباره جریانش را
از سر گرفت.
توجه سایه جلب شد به عقربه های کنتر آب...سامان دوباره از
روی شلنگ آب رد شد و بلند گفت مامان برای تولدت همون پرنسس رو خریده!!
سایه به یاد بسته ی مستطیلی داخل کمد افتاد،حتم داشت فرگاز
یا ماشین لباس شویی اسباب بازی است نه همان عروسک پرنسس روسی که همیشه از ویترین مغازه
تماشاگرش بود...دستش را میان موهایش فرو برد و ناله کنان گفت نخیرم مامان هیچ وقت پرنسس رو
برای من نمی خره.
- مامان میخواد سال دیگه بازم بذارت مهدکودک.
سایه دست به کمر شد و گفت:هیچم.مامان خودش بهم گفت که من
باید سال دیگه برم مدرسه.
سامان سرش را بالا کرد و آهنگین گفت بازم میری مهد
کودک،بازم میری مهدکودک.
نخیرم من نیمه اولیم.برای همینم می تونم شیش ساله برم.
بازم میری مهد کودک..بازم میری مهدکودک.
سایه عصبی شد و شلنگ آب را گرفت روی سامان.سامان هم فریاد
زنان از روی دوچرخه اش پایین آمد.
در حالی که خیس شده بود شلنگ آب را از دست سایه کشید...سایه
هم مرتب جیغ می کشید و می خندید.هم دیگر را حسابی خیس کردند.موهای مشکی و بلند
سایه کاملا خیس شده بود و چسبیده بود به سرش و دسته ای از آن هم چسبیده بود بالای لبش.مانند سبیل!
سامان با انشگت آن را نشان داد و زد زیر خنده...سایه هم داشت
به قطره های آبی که از نوک بینی سامان می چکید می خندید و کف پاهایش را تند تند می
کوبید روی زمین خیس .شلوارک سفیدش از خیسی،چروکیده شده بود و چسبیده بود به
تنش.سامان پاچه های شلوار ورزشی سورمه ایش را بالا کشید و موهای فر دارش را به عقب
راند و هرودو فشار آب را زیاد کردند و نور خورشید را نشانه گرفتند.قطره های آب
میان طیف رنگی نور خورشید الماس گون می شدند و خواهر و برادر قطره های براق آب را
نشان هم میدادند و به خیسی یکدیکر غش می خندیدند.خنده های ریز کودکانه به قشنگیِ
همان قطره های آب...