ایستِ گویایی
با تمام حرف هایی که هنوز نزده بود.....
خیالم،بیخیال ایستاد!
شاید،خیالم خواب رفت.
دهانم خواست سکوت را بگوید!
اما
در واژه ها حرف نشد!
واژه هایش گنگ بود.
خواست باز هم بگوید.
باز هم حرف نشد
پلک هایم را بستم،چشم هایم باران گرفت!
شاید اشک هایم سکوت را بگوید.
شاید اشک هایم سکوت را بخش کنند.
شاید............و اما...
شاید ...
در سی و پنج ترابایت حافظه ....
هیچ حرفی نباشد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:53 توسط م.فرهادی
|
کوچه ای از نوشته های من.